كليك كنيد تا معجزه ان را در سايت خودتان ببينيد

کد موزيک

سکوت عشق

سکوت عشق

به قلب مهربانت بگو هیچ چیز یادت را از خاطرم نخواهد برد حتی وجود فاصله ها

شاید خیلی وقت باشه نیومده باشم تو وبم

شاید خیلی وقت باشه نرفته باشم تو وب دوسای گلم

ولی میدونم شما انقدر مهربون هستین که منو ببخشین

میدونین این چند وقته خیلی سرم شلوغ بوده خواهرم داره ازدواج میکنه

خودمم دارم ازدواج میکنم پنج شنبه ی این هفته بله برونمه

با اون کسی که خیلی دوسش دارم دارم ازدواج میکنم

با اون کسی که با تموم عشقم یه روز این وبلاگو براش ساختم تا بیادو حرفای دلمو بخونه

بچه ها میدونین ...

احساس خیلی خوبی دارم

ولی یه کمم استرس دارم

بچه ها برام دعا کنین زندگیه ارومی داشته باشم

منم دعا میکنم همتون به اون کسی که بهش علاقه دارین برسین

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت13:10توسط سحر | |

هنوز منتظرم

شايد روزي بيايد

كه در اغوش گرم تو

تن سرد من

گرماي عشق را مزه مزه كند

......

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت14:46توسط سحر | |

تو را سپاس می گویم

تو را که بی نهایت مهربانی

تو را که بی نهایت بخشنده ای

نمی دانم دلم گواه چه می دهد که اینگونه بی تابی تو را میکند

مرا ببخش که بی تو به جایی رفتم که دلتنگی سایه اش را چون مرگ بر سرم گسترانده بود

چقدر ضعیفم بی تو وبی یاد تو

+نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت14:51توسط سحر | |

نميدونم چرا اينجوري شدم

ساعت ها ميرم تو فكر و به ديوار روبروم خيره ميشم

و بر ميگردم به سالها قبل

به اون سالي كه فهميدم عاشق شدم

يادم مياد اون روزا دوس داشتم ازش فرار كنم

وقتي ميديدمش انقدر قلبم تند ميزد كه احساس ميكردم الانه كه قلبم

از سينم بزنه بيرون رنگم ميپريد و دستام يخ ميكرد

حس خيلي قشنگي بود

با اون اسمون ابي تر از هميشه و گلها خوشبوتر بود

تمام وقتي كه پيشش بودم احساس امنيت سراسر وجودم رو پر ميكرد

الانم حتي با به ياد اوردنش همون شكلي ميشم

حيف كه زود گذشت ۴سال بيشتر باهام نموند

انقدر عاشق بودم و هستم كه هيچ چيز برام بجز اون مهم نيست

حتي اگه خودش پيشم نباشه

وقتي اون خوشبخت باشه برام كافيه

من سروشو كه ديگه مال من نيستو بي نهايت دوس دارم

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت16:58توسط سحر | |

امروز اومدم که فقط حرفای دلمو بنویسم

شاید من یه مرده ام یه مرده که از زندیگش هیچی نمیفهمه

با این که جسمم هست جسم آلوده به گناهم و روحی که به وسعت دنیاست و مال من نیست و نبود

تنها نیستم بهترین خانواده ی دنیارو دارم

ولی شکست خورده ام

تو همه چی

تو عشق. زندگی. دوستی. پاک موندن

من یه آدم عوضییم

انقدر بد که خودم از خودم بدم میاد

خیلیارو اذیت کردم

خیلی نامردی کردم

خیلی دروغ گفتم

ولی همیشه یه چیز خوب داشتم

اینکه اعتراف به اشتباهاتم اصلا کار سختی برام نیست

حالا از همه کسایی که اذیتشون کردم معذرت میخوام

و امیدوارم بخشیده بشم

از اوناییم که ازم بدشون اومد میخوام منو ببخشن

و هرکی هرچی ازم برداشت کرده بود و بم بگه 

ولی حرفای وبم هیچ کدومش دروغ نیست و نبود

منو ببخشید

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت10:10توسط سحر | |

این وبلاگو روزی به امید عشق کسی آغاز کردم که امروز پایان منو رغم زد

هنوز دوسش دارمو نمی تونم فراموشش کنم تمام مطالب این وب به عشق اون نوشته شده امیدوار بودم درکم کنه ولی نکرد

این پست تنها به یاد او وبرای اونه بزرگترین آرزوم خوش بختیشه...

 

امشب گریه میکنم... برای تو برای خودم

برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن و نتونستن.

برای تمام چیزایی که ازم خواستی ونبودم وخواستم ونبودی

امشب گریه میکنم به وسعت دریا  به وسعت بیشه

و به وسعت دل عاشقم

 برای تو و به پاس تمام تحقیرهایی که از

دیگران شنیدم و شکست خوردم...

میدونم که برای یک انسان هیچ چیز بدتر از این نیست که محبوبش

 اون رو  فراموش کند...

اما من این رو از خدا می خوام...

چون راحتی و خوشبختی تو را می خوام...

به امید دیدار

نه

به امید خوشبختی...

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت14:55توسط سحر | |

عشق شاید یک حباب دروغین تو خالی باشد

که با به دست آوردنش به راحتی مقابل چشمانت

محو و نابود شود

اما

دوست داشتن حقیقت دارد...

دوست داشتن آن حقیقت جاودان و فنا ناپذیر است

که از هر نیرنگ و دروغی مبراست

رنگ دوست داشتن سفید است

سفید و پاک و مقدس...!!!

 

 

آجی گلم سیمین جون

خیلی دوست دارم و تولدتو بهت تبریک میگم

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت14:28توسط سحر | |

سلام

نمیدونم چه جوری تبریک بگم کریسمسو

امسال برفام از غم من سیاهن

همه چیز تاریک وسرده

با اینکه من هیچ حسی به هیچ چیز ندارم ولی

به همه دوستای گلم تبریک میگم

امیدوارم شماها شاد و خوشحال باشین

می بوسمتون

+نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت15:36توسط سحر | |

خدایا به او بفهمان که چقدر دوستش دارم

به او بفهمان که بدون او زندگیم پوچ و بی معنی است

خدایا به او بفهمان که وقتی در کنارم نیست چقدر دلم برایش

بی طاقتی میکند

به او بفهمان که اینقدر مرا عذاب ندهد

خدایا به او بفهمان که من هم مانند او غرور دارم

و گاهی این غرور مسخره مرا از او دور میکند

خدایا به او بفهمان تنها آرزویم او ورسیدن به اوست

خدایا به او بفهمان که نیازمندش هستم

به او بفهمان که خواهانش هستم

حتی اگر از روح لطیفش از چشم سیاهش

از جسم مغرورش دور باشم

حتی اگر در کنارم نباشد

حتی اگر مثل همیشه با غرور و بی رحمی مرا ترک کند

باز هم خواهانش هستم

و خواهم بود

((به او بفهمان))

+نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت21:46توسط سحر | |

قدمهای سنگینم روی سنگفرش خیابون مثل یه سنفونیه عذاب آور توی سرم میپیچه

نگرانی تمام وجودمو پر کرده

بدون تو؟ بدون صدای خنده ی تو؟ بدون دلگرمیی که از وجودت میگرفتم؟

آخه چه جوری ادامه بدم؟

نمی دونم!!! گیج شدم گیج گیج

نمیدونم باید داد بزنم گریه کنم بخندم ؟

هیچی نمی دونم

چه جوری دلت اومد تنهام بذاری

بارون گرفته

قطره های باروون و وقتی رو صورتم میریزه حس نمیکنم

بعد تو حتی وجود خودمو هم حس نمیکنم

باورت نمیشه انقدر شیفتت بودم

اره تو هیچ وقت هیچیه منو باور نداشتی

دلم خیلی برات تنگ شده اونقدر زیاد که یه بغض بزرگ گلومو گرفته

و خیال شکستنم نداره

حالا بعد تو یه گوشه میشینمو به دیوارای رنگ پریده نگاه میکنم

به تابلو های شکسته

به غرور خورد شدم

به خیلی چیزایی که بعد تو شکستنو رنگشون پرید

حالا وقتی تو آیینه نگاه میکنم

هیچی نمیبینم 

ایینه ام بعد تو شکست

پس چطور انتظار داری من خورد نشمو نشکنم؟؟؟

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت13:27توسط سحر | |

سلام خدای خوبم

سلام تنها امید زندگیم

سلام تمام عشق وعلاقه ی من برای زندگی

دلم برای آغوش پر مهرت خیلی تنگ شده بود

دوس دارم مثل قدیما سرمو بذارم رو شونهات

و

حس حمایت شدن از طرف تو تموم وجود ناچیزمو پر کنه

اونقدر دلم برات تنگ شده که نمیدونم با چه کلماتی و

چه زبونی این دلتنگی رو برات وصف کنم

اهای خدای خوبم

عاشقتم

و عاشق تموم مخلوقات بی وفات

+نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت12:27توسط سحر | |

چیک

چیک

چیک

صدای ریختن قطره قطره ی خون گرمم

کف زمین

چه حسه قشنگیه به پای معشوق فدا شدن

عاشق که باشی زندگی برات بی معنیه

چه روز ها که عاشقانه زندگی کردم ولی به معشوقم نرسیدم

حالا دارم میرم شاید اونجا

تو اون دنیا بش برسم

شهادت سالار شهیدان امام حسین (ع)

رو تسلیت میگم به همه عاشقاش

+نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت15:39توسط سحر | |

سلام دوستای گلم

خیلی شرمنده که بهتون سر نمی زنم

من تا تیر نمیتونم بیام نت

به خدا شرمنده ی همتونم

دلم برای تک تکتون تنگ میشه

همش تقصیر کنکور دیگه

همتونو میبوسم

مواظب خودتون باشید

خدافظ تا تیر

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت18:7توسط سحر | |

سلام خداجونم

چقدر دیگه باید منتظر بمونم؟

چقدر دیگه باید به این جاده ی بی انتها چشم بدوزم؟

انتظار بکشم

انتظار چه کلمه سرد و بی روحی

چقدر وقنی این کلمه رو میبرم تنم از شدت سرماش میلرزه

خدا جونم تو چرا بهش نمیگی که چمشمام از بس به راهش بوده

درد گرفته و داره کور میشه

مگه من باهاش چی کار کردم؟

دلم از اینهمه تنهایی گرفته

تو مگه منو دوس نداری که  میذاری انقدر غصه بخورم

میترسم

میترسم وقتی بیاد که دیگه خیلی دیر شده

برای همه چی

برای دیدنش

گرفتن دستاشو حس کردن گرمی اون دستای قوی

برای سر گذاشتن روی شونه های محکمشو

هق هق گریه من

میترسم خدا جونم

مواظبش باش

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت10:22توسط سحر | |

در کویر قلبم از تو و برای تو مینویسم.

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی میکردم

تا مثل باران هر صبح برایت شعری میسرودم.

آنگاه زمان را در گوشه ای جای میگذاشتم

و به عشق تو اشک میشدم

و بر صورت مه آلودت میلغزیدم

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت12:1توسط سحر | |

سلام

امروز خیلی خوشحالم میدونین چرا؟

آخه اونی که سالها داشت عذاب میکشید این دنیای فانی رو

وداع گفت

بخاطر مردنش خوشحال نیستم

یعنی هیچکس از مردن یه انسان خوشحال نمیشه

من به خاطر این خوشحالم که اون از تمام چیزایی که عذابش

میدادن راحت شد

اون یه زن تنها بود هیچکس نمیشناختش

منم توی پارک جلوی خونه مادربزرگم باهاش آشنا شدم

تمام داستان زندگیش فقط تو یه جمله کوتاه خلاصه میشد

حسرت چیزی که میخواستم ونداشتم

اون زن خیلی صورت مهربونی داشت قلبشم مهربون بود

امیدوارم تو اون دنیا به چیزایی که میخواد برسه

وقتی داشت آخرین نفسشو میکشید تنها کسی که پیشش بود من بودم

میدونین چی گفت؟

گفت همیشه دوس داشتم موقع مرگم دخترم کنارم باشه

دختری که بعد از تولدش مرد و من شدم دختری که آرزوشو داشت

کنارش نشستم و براش اونقدر اشک ریختم و دعا کردم که بره بهشت

امیدوارم شما مثل اونه زن حسرت چیزی تو زندگیتون نباشه

دوس جونام همتونو دوس دارم و برای رسیدن به چیزایی که میخواین براتون دعا میکنم

بوووووووووووووووووس

+نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت18:43توسط سحر | |

خدا جونم چرا؟

اره چرا ما آدمارو انقد عاشق آفریدی؟

میپرسی چرا؟

خوب معلومه وقتی اونی که دوسش داری میذارتتو

میره ولی تو انقد دوسش داری که حتی به خوشحالیش راضی میشی

اونوقته که میبینی تو دنیا هیچی و برای خودت نمیخوای .

من گله ای ندارم ولی با این دلم چه کنم؟

چه جوری آرومش کنم؟

چه جوری بهش بفهمونم دیگه مال تو نیست

انقدر دوست دارم که بدون فکر  کردن به تو هیچ کاریرو انجام نمیدم

حالام با توکل به تو دوباره میخوام بشم همون دختر شیطون و بازیگوش

خدا جونم به همه آدما کمک کن تا بتونن همونی باشن که میخوان

نه اونی که دیگران دوس دارن

 

دوستای گلم همیشه چیزی باشین که خودتون میخواین

مگه ما چقدر زنده ایم

شمام مثل من توکل کنین و از امروز شروع کنین به

باز سازی روح بزرگ و مهربونتون

همتونو میبوسم

قد تموم گلای دنیا دوستون دارمممممممم

+نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت18:32توسط سحر | |

سلام خدا جونم

اره بازم دارم برای تو مینویسم

بازم دارم از تنهاییام شکایت میکنم

بازم دارم اشکامو به پای ادمایی که تنهام گذاشتن میریزم

همیشه حرفامو گوش میدی ولی...

ولی هیچ جوابی نمیدی

همیشه فقط شنونده ای

درسته تورو همیشه کنارم میبینم

ولی گاهی اوقات از دستت عصبانیم

چرا منو تنها آفردی؟

داره کم کم این حرفو  که اون بهم گفتو باور میکنم

توام یادته؟

اونروزی که میخواست برای همیشه بره

گفت به هیچ کس دل نبند چون تو همیشه تنها میمونی

چون تنها به دنیا اومدی و تنهام از دنیا میری

من حرفشو باور نکرد

ولی امروز داره باورم میشه

میدونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

اره چون بازم یکی داره تنهام میذاره

بهترین دوستم

کسی که بهم این وبو هدیه داد

کسی که انقدر دوسش دارم که از ناراحتیش زجر میکشم

و از خوشحالیش شاد میشم

اره مریمم داره تنهام میذاره

خدایا میسپارمش بهت

مواظبش باش

همیشه کنارش باش درست مثل من

که همیشه پیشمی

دوسش دارم توم دوسش داشته باش

از همیشه بیشتر

دلم گرفته

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت14:48توسط سحر | |

شروع میکنم از تو نوشتن را...

کاغذ مست میگردد...

قلم به رقص در می آید...

نمیدانم چرا هر وقت میخواهم از تو بنویسم

وجودم

قلم

کاغذ

همه همه به وجد می آییم!

عزیزم تمام دیشب در خیالت گریستم.

هنوز پائیز چشمانت را بروی شاخه ای سرد نظاره میکنم

نمیدانی که چقدر محتاج توام...

کاش زود برمیگشتی

تا قاب عکس روی دیوار تهی از چهره ی تو نباشد

و

تمام صفحات دفترم از حرف و نگاه و اسم تو پر شود.

کاش زود بر میگشتی...

تو اگر برگردی

من تمام شاخه های گل یاس را با تمام وجود و تمام احساست

تقدیمت میکنم

((تو فقط برگرد))

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت14:8توسط سحر | |

اسمان عشق ما پر بود از قلب های مهربان اما تو...

اما تو رفتی و این همه مهربانی اواره شد

رفتن تو اواره کردشان

همان گونه که مرا اواره کرد

از پا افتادنم را دیدی اما خود را به ندیدن زدی

شکستم برای تو خوشحالی اورد همین برایم کافیست

+نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت13:37توسط سحر | |

 

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت11:51توسط سحر | |

بنگر خورشید چگونه از دل تاریکی سر بر می آورد

ای مهدی بیا تا با حضورت دل شکسته ی منتظرانت را التیام 

ببخش 

  

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت21:43توسط سحر |

دستانم از سرما منجمد شده اند

پشتم از بی کسی تیر میکشد

قلبم بی تابانه از ترس تنهائی به سینه ام میکوبد

صورتم را دست سرد باد بجای دستان گرم مادرم نوازش میکنند

صدای خش خش برگها جای صدای گرم قدمهای پدر گوشهایم را پر میکنند

ومن تنها اشکهایم را همدم خود میبینم

دل تنگ خانه ی کوچک خود در کنار پدر و مادر هستم

تمام ارزوی من در اغوش گرفتن پدر مادر است

اما .....

اما به اندازه ی دنیا از انها دورم

جسمی نه روحی از انها دورم

سالهاست که دیگر انها را با تمام وجود در اغوش نداشتم

سخت است در کنارشان باشم اما نتونم حتی از ته دل ببوسمشان

من سالهاست که حتی خود را هم به دست فراموشی سپرده ام 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت11:23توسط سحر | |

همه می پرسند : " چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟ 

" چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟

" چیست در بازی آن ابر سپید ، روی این آبی آرام بلند ، که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال ؟ "

" چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟

" چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

" چیست در خنده ی جام ؟ 

که تو چندین ساعت ، مات و مبهوت به آن می نگری ؟ "

_ نه به ابر ، 

نه به آب ، 

نه به برگ ، 

نه به این آبی آرام بلند ،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ، 

نه به این خلوت خاموش کبوترها :

من به این جمله نمی اندیشم !

من مناجات درختان را هنگام سحر ، 

رقص عطر گل یخ را با باد ،

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ،

صحبت چلچله ها را با صبح ، 

نبض پاینده ی هستی را ، در گندم زار ،

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل ، 

همه را می شنوم ، می بینم !

من به این جمله نمی اندیشم ! 

به تو می اندیشم ! 

ای سراپا همه خوبی ، 

تک و تنها به تو می اندیشم ! 

همه وقت ، 

همه جا ، 

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم ! 

تو بدان این را 

تنها تو بدان 

تو بیا ، 

تو بمان با من تنها تو بمان . 

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب ! 

من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند ! 

اینک این من که به پای تو در افتادم باز ، 

ریسمانی کن از آن موی دراز ، 

تو بگیر ! 

تو ببند ! 

تو بخواه ! 

پاسخ چلچله ها را تو بگو . 

قصه ی ابر هوا را تو بخوان ! 

تو بمان با من ، تنها تو بمان ! 

در دل ساغر هستی تو بجوش !

من ، همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست ، 

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش ! 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت13:9توسط سحر | |

امروز یه روز عجیب بود

همه دل تنگیای دنیا دلمو پر کرد

گریه نکردم فقط به دیوار اتاقم زل زدمو یاد گذشته های تلخم افتادم

میدونین اخرش به این نتیجه رسیدم که

همه اتفاقای بد و خوبمو خودم رقم زدم

خودم دلمو شکستم

خودم غرورمو خرد کردم

خودم با بغض تمام روزامو سخت گذروندم

میخوام زندگیمو دوباره بسازم

غمو از زندگیم پاک کنم

خدا جونم ...

کمکم کن که از همیشه محتاج ترم

+نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت21:47توسط سحر | |

همیشه وقتی کنار پنجره اتاقم که مینشستم

یه پسر جوون با شونه های خم شده

داشت تو خیابون قدم میزد

همیشه یه چیزی قلقلکم می داد که برمو ازش دلیل غمی که تو

نگاشو تو حالت راه رفتنش بودبپرسم

یه روزم این کارو کردم

بهم گفت غرورمو شکست دلمم شکست

نگفت کی ومن دوست داشتم بدونم

از اون روز تا یک ماه بعد دیگه نیومد

 بعد یک ماچشم انتظاری اومد ... 


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت11:53توسط سحر | |

خدمت ومحبت

این دو لذت شریف را

آفریدگار مهر

گوهر نهاد آدمی شناخته ست

رهروی شنید و گفت:

کار عاشقان پاکباخته ست!

گفتم:ای رفیق راه

یک نگاه مهربان که از تو ساخته ست!!!!

(فریدون مشیری)

+نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت19:54توسط سحر | |

به نام هستی بخش هستی گیر

سلام سلام سلام

دلم برای تک تکتون یه ذره شده

از اینکه دوستائی مثل شما دارم مخصوصا احسان ترانه و خیلیای دیگه که

اسماشون یادم نیس خوشحالم

عاشق همتونم

اگه خدا بخواد از فردا هر روز اپ میکنم خیلی خوشحالم تک تکتونو میبوسم

+نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت22:20توسط سحر | |

سلام بچه ها دلم براتون یه ذره شده بود

واقعا ممنون به فکرم بودید

دوستتون دارم مواظب خودتون باشید

اگه خدا بخواد بازم میام

خدا پشت و پناهتون

+نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت13:29توسط سحر | |

سلام به همه ی دوس جونیام

بچه ها منو ببخشید فعلا نمی تونم بیام و اپ کنم

بچه ها برام دعا کنید یه مشکل برام پیش اومده

خیلی خسته ام دلم براتون خیلی تنگ شده از همینجا به همی

دوستام که نتونستم بهشون سر بزنم معذرت می خوام

می سپارمتون دست الله خودش مواظبتونه

خواهش می کنم برام دعا کنید

با آرزوی کافی

 

دوستون دارممممممممممممممممممممممم

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت17:56توسط سحر | |